آرامگاه دلنوشته ها
روبرو دلتنگی پشت سر خاطره ها از آن بالا ماه و زیر گامهایت ریشه ها ترا می خوانند که باشی که بمانی
((یا هو)) دودهای غلیظ برون آمده از دهانم دگر نا برای تقلا ندارد نهان کردن ماه من در توانش نیست او که این دفتر پاره را خط خطی می کند کیست؟ مرهم درد هر لحظه ام می شود چیست؟ دست و پا می زنم گیج و مبهوت,جزاین چیزی نمی دانم نمی دانم چه می خواهم؟که هستم؟چه دارم؟چه هستم؟ نه می دانم,نه می خواهم بدانم نه در فکر فردای تاریکم,نه در وهم دیروز روشن فقط غرق در گنگی این روزهایم انگار رنگین هم دگر رنگی ندارد برایم نه بیمارم,نه بغضی در گلو دارم,نه حتی یک نفر یارم می شوم خیره به یک نقطه صدایم در نمی آید در آرامشم همچو یک مرده,ولی ظاهرم پر ز شادی و جوش و خروش و این است دنیای امروز من و این است امروزو هرروز من همه جا وهرچیز این زندگی,برایم سوال ومعماست که حل کردن هیچ یک در توانم نیست نه انگیزه دارم,نه یک ذره حسی برای ادامه چه آدم ها که چیزی در بساط خود ندارند جایش دل خوش خروار خروار لحظه ای گم می شوم در عالم درویشی و لختی بعد مست شوکت ارباب مغرور هر ثانیه یک نقاب فانی بر رو! بازی هر نقش سختی را در این دنیا من ازحفظم شاخه ها در رعشه و آسمان گلگون برحال اکنونم اگر خون هم چکد تغییر نیست حقیقت دارد این جمله که بر خودکرده تدبیر نیست من از مدفن نوری می نویسم که خود در عمق آن افتاده و محبوسم دیگر از دنیای امروزم چه دارم بگویم؟! که محکومم تنفس کنم در لابه لای این همه نکبت؟! به راستی خدا قصدش از خلق من چیست؟ خالقا!این سخنان کفر است؟ باشد دگر چیزی نمی گویم دگر هیچ نمی گویم... ((یاهو)) برادر جان دلم خون است,تو دردم را نمی دانی و مرثیه ی غمناک سیاوش را برای او نمی خوانی تو از داغ شقایق های پرپر دم نزن چون از ناله و اشک مادران هیچ نمی دانی آری!جوابی چون سکوت,دندان شکن تر نیست به سان پسته ی لب بسته ی کاسه ی آجیل ولی امشب سکوتم را پس از روزهای درازی شکستم من نه سبزم نه سیاه,تنها به رنگ خودمم دگر جانم به لب آمده از این همه دروغ و تزویر نه از جعبه ی جادوها صدا خواهم نه تصویر! هر زمان می گویم:ایران سرزمین پاک من چشم هایم پر ز گریه می شود من به خاکم عشق می ورزم ولی آنها نه! دلم می گیرد از امروزو فردایی که ایرانم دراوست دیگر از ایران به جز ویران نخواهد ماند با آنها دل و روح همه ایرانیان ویران شده ست آه!ایران,مهد پاکان و دلیران,وطن عرفان و ایمان,زادگاه عشق
و نور صدای ناله ی خاموش کورش ها که می آید ز دور نهیب تباهی و نابودی ات را به ما می زند درفش کاویانی جای جایش ریش ریش است کمان آرش و غرور رستم ها شکسته حواسم نیست,برای چه کسی می گویم؟ دهان و گوش و چشم ها که بسته! چشم ها کور,گوش ها کر و زبان لال این همان چیزی ست که آنها خواستندو ساختند نرخ آزادی برایم حکم خون زبان سرخ و سر سبز,تمامم در جنون سگ گله,گوسفندان را یکی یکی به مذبح می برد خدایا تا به کی چیزی نمی گویی؟مدارا تا کجا؟ جای پاشان روی هر نقطه ی پرچم هست چه می گویم؟حواسم هست؟! آنها که همه معصوم و پاکند برای دین و ایمان,عاشقان سینه چاکند و این را خوب می دانند که در آخر اسیر دانه های سرد خاکند آنها همه از اهل بهشت اند بی شک برای حرف هاشان همگی مدرک دارند راست می گویند که از اهل بهشت اند,اینک. شنیدم پسری آرام در گوش پدر می گفت: ((آنها که آنجایند,یک عالم ریش دارند انگشترو تسبیح از تو بیش دارند هرلحظه ذکری بر لبان خویش دارند از تو چه اندازه مسلمان ترند؟ وای,ببین!آن همه دختر و پسررا به کجا می برند؟ برایشان نوشابه ی شیشه ای و کیک هم می خرند؟)) من ازاین می ترسم:از اعدام همه شکوفه ها در نطفه اشکهایم روی گونه مست می رقصند زیر این سنگینی غصه کنون با خاک یکسانم ((چو ایران مباشد تن من مباد))آرام می خوانم و در اندیشه ی چاره ی فرداهایم و اینکه روزگاری دست یابم به همه رویاهام همچو آزاذی و سربلندی مردم ایران و در جمعه ی نزدیکی ظهور آخرین منجی عالم کفنم پرچم ایران,برگه ی عبور من یگ جلد قرآن از آدم ها بر گردن من حقی نباشد از خدا بود(که حتما هست)باشد,مشکلی نیست آتشش را با دل و جانم خریدارم ولی باز به لطف و کرمش امیدوارم باهمه ی این آرزوها به کنارش می روم شاید همه روزی شود تعبیر,درهمان روز خوبی که می آید و من گر نباشم(که نیستم)از اعماق وجودم می شوم خوشحال همین و تمام...
(( و مرگ!چه واژه ي غریبی ست در عين تمام آشنايي هايش راحت تر از نوشيدن يك جرعه ي آب راحت تر از عبور باد در لختي سادهو بي هيچ ريايي چه صداي دلنوازي آمد: ((بانگ موذن در اين ثانيه هاي خفقان)) شايد اكسيري ست براي زنده ماندن براستي ما به جز دنيا براي خود چه كرديم در آنجا؟! كه مي گويند درونش:هر چه كردي را ببيني!! شايد اگر رحم خداوند نبود...شايد...من هم اكنون رفته بودم!! به مانند اسيري كه به اين دنيا زنجير بود پنجه در پنجه ي مرگ كه بمانم التماسم بي صدابود در استقبال آتش در وجودم هر چه كه بود مي جنگيد ميان مرگ و ماندن!كه چقدر اين دو به هم نزديكند نمي دانم بگويم چه خوب كه ماندم يا چه زشت؟! هر چه بود و هرچه هست همه در دست اوست و ما را چه حرفيست به جز:خالقا شكرت! آه...آنچه در وهم خودم ساخته بودم فرو ريخت چون كه انگار دلت با من نيست اي خزانم را بهار و هر لحظه مرا بيم فرو ريختن آري خدايا كمكم كن كه به يك لحظه ي كوتاه فعل((هست))مي شود((نيست))! كاش باور داشتيم كه زين دنياي فاني به آن دنياي باقي هيچ رانمي بريم جز خير اگر مي رفتم و مي مردم و ديگر نبودم چه ميشد عده اي در سوگ من بودند مدتي را و بعدش ذره ذره كم وكمتر ميشد تابه ذره برسد!! گيرم 2 چه فرقي مي كند وقتي دگر من نيستم؟ وقتي چنان رفتم كه گويي ازآغاز هم نبودم! كاش باور داشتيم روذي خواهيم مرد زندگي جور عجيبي همه را گم كرده در خويش كه ديگر كسي از فردا نمي پرسد به شوخي هاي آدم هانمي خندد آنقدرزهر به جان مردم افكندندكه حتي پادزهرمعني هم ندارد! اين آمدن و رفتن ما بهر جه چيزيست؟ آري!بهر چيزيست و بي معني نيست و مرگ!در عين تمام آشنايي هايش چه واژه ي غريبي ست (( كمي دورتر نمي دانم كجا؟كي؟ نه خاموشم نه روشن دليلي دوست دارم كلافي سردرگمم اما به ظاهر خوب و آرام و دل انگيز دلم ترسي ندارد دگر از فردا دل خوشم,دل خوش به روحي پاك از جنس بلور من اين را خوب مي دانم كه با من هست تا هستم ساقي بي مثل و مانندم بده جامي پراز باده به دستم كه من از تلخي مي هاي اين زمانه مستم خسته ام ازاين بيهوده ببودن ها نمي دانم تو مي داني چه ميگويم؟تو مي فهمي؟ يا تو هم مانند من در درك اين هستي فروماندي!! (( دوباره مي روم در زير باران مي نشينم با اشكهايم مي نويسم روي خاك غم گرفته اي برايت از هوايت كه مرا بي تاب كرده و نگاهت نگاهت كه مرا بي خواب كرده چشم هايت و صدايت كه مي ماند به برگ گل از عمق قلب رنجورم برايت مي نويسم تو بخواهي يا نخواهي من تو را هرروز مشتاقم بيا بامن يكي شو دراين حوض پرازپاكي به پيچك ها كه بر ديوار سنگي تكيه دارد مي شوم خيره بدون هيچ فرماني دوباره مي كنم يادت مي كنم از خالقم هر شب تمنايت كه با من باشي و دراين هجوم وحشي دنيا به روحم قوتي باشي به جسمم قدرتي باشي نسيمي خوش نوازش مي كند موهاي خيسم را تنم يكباره مي لرزد كه گرروزي نباشي...شقايق هاي عاشق هم به فكرمرگ مي افتند كه گر روزي نباشي...دگرفرقي ندارد روزوشب زيباترين من! ديده مي سوزد بي توهرچيزي كه باشد نه تنها من كه هستي و دنيا به آخر مي رسد بي تو قطره هاي رحمت پروردگارم بازمي شويد نگاهم جاي ديگر اي بيد مجنون قديمي وقتي از تو مي شود آكنده آغوشم از اين دنيا شكايتي ندارم چه بوي خاك باران خورده اي آمد آري!اي عشق نكن كم سايه ات ازسر ما (( آمدم...دوباره امشب...امشب!! باز خود را مي كنم گم در ميان گرم آغوش قلم و در سر پنجه هاي سرد و مغرور و تكه اي كاغذ مي شوم بي حس ميان اين دو بي جان اين دو بي روح و تنهايي...تنهايي!!! كه شايد راهيست تا بي نهايت من به هر جان كندني بود با تو خو گرفتم ((تنهايي مقدس من)) مرا تنها؟!نه رفيق روزهاي دور و نزديك رفيق و يار گرمابه ي ديروز نه!مرا تنها؟! نه! راستش بخواهي تو باشي خدا هست... مي زند موج در تمام لحظه هايم در همه دلواپسي هايم چه آرامش بي تكرارو بي ماننديست درختان سترگ و زيباي جنگل غروب سرخ و روح انگيز پاييز آبي درياي آرام ذق ذق نورطلايي رنگ خورشيدازميان شاخه هاي وحشي وبي تاب برايم خوب مفهومند ولي با تو...تنهايي! بي تو هم زيبايي ها زيباست ولي بي تو كجا؟!با تو كجا؟!((تنهايي مقدس من)) و اين سه:قلم كه نباشند نيمي از من نه!!هيچ از من نيست لطيفند و لطيفم چون نسيم سحري وگاهي بازچون طوفان آهن خشن وبي رحم و زبرند و لختي به خاكستر خاموشي كه زير آتش افتاده و هواي هيچ سمتي را ندارد و آرام است من و يك ورق و يك قلم و تنهايي آري!((
نمي دانم كه گر روزي ز دستانم چو يك ماهي بلغزد
و خود را گم كند در لا به لاي آب هاي آبي دريا
چه چيزي بر سر اين عاشق دل خسته مي آيد؟!
اگر روزي نباشد نمي ميرم ولي كاش بميرم
برايم زندگي بي او از مرگ هم بدتر
خدايا!شكر اين فرشته اي را كه به من دادي نكردم
تو به من رحم كن و ازمن نگيرش,آخر تو خدايي!
در آرامشم,آرامشي كه انتظار روزهاي تلخ و قرمز مي كشد!
دلم مي خواست امشب همه ي دلتنگي ها شيشه هارا مي شكستند
و براي يك بار,فقط يك بار هم آسوده مي خوابيدند
شكوفه ها به آرامي در آغوش زمين مي افتند
بويشان آمد حواست هست؟بوي بهارنارنج خيس از باران
و بوي تند و تلخ دل شكستن!!
اما هر كار كنيم فاصله مان يك نفس است,يك نفس ناقابل
همچو مرگ و زندگي!!
تو اينجا در كنار من نشستي و دلم دوباره تنگت هست
نمي دانم,نمي دانم به فردا مي رسم يا نه؟
ولي تا آخرين نفس ترا مال خودم مي خواهم
آري راست مي گويي كه خودخواهم
چون بيشتر از خودم ترا مي خواهم
تو كه گلايه هايت به من انگيزه ي بودن مي دهد
وصدايت كه مرا ياد ستاره هاي آسمان مي اندازد
وقتي از بهشت چشمانت مرا به دوزخ افكندي
زمين و آسمان ها هم دلش سوخت
ماه گريه مي كرد واشكهاي پاكش رابه روي آتشم مي ريخت
ولي خاطره هايت به من اين شراره ها را سرد كرد
و انگار دوباره دوزخ داغت قسمتم شده ست
دل گرگ بيابان هم برايم ريش ريش است
ولي خاطره هايت باز...
خدايا خواب مي بينم؟سراب است؟
يا كه امشب من دوباره مستم و حالم خراب است؟
هوادارم شده ياري كه يك لشكر فرشته,هواداريش را خواستارند
چشم هاي خسته ام را در پس هم خوب مي مالم
دهانم از تعجب باز مي ماند!
خود اوست كه اين شعر مرا زير لبش مي خواند؟!
از فرط خوشحالي نفس بالا نمي آيد
دگر مادر گيتي هم به مانندش نمي زايد
دلم جز بودنش هيچ نمي خواهد
ماه مي گريدو اشكش را به روي آتش شعله ورم مي پاشد
ستاره در گوشم آرام مي گويد:
در اين شب ها چه ماه كاملي داري به عكس ما!
پروردگارم شكر!شكر ازاين شهزاده ي بي عيب و نقصي كه به دستم دادي
همه ي خوبي و زيبايي هايش به تو مديونم
به تو كه خالق امواج پراز احساس و عشقي در صدايش
وقتي از من مي شود غمگين و آزده
تمام كايناتت روي من آوار است
از من نگيرش كه بي او در توانم نيست
نفس را خواستي ارزاني عزراييل ولي اورا نگير
دلم بي وجودش دليلي براي طپيدن ندارد
مشامم پر شده از عطر و بويت
بوي ماهي ,بوي سبزه, بوي نور
بوي موهايت كه مي آيد ز دور
يادم آمد آن همه شادي و شور
مرز پر رمز پر از حرف عبور,مرز آن دستان پاك
كه مي رقصاندم اينگونه در خاك
راضي و دلخوش به اميدي كه مي آيد هرازگاهي ز تو
ذره جاني مي دهد اين مرده ي بي جسم و روح
كمر خم مي كند در پيش چشمان تو كوه
فرشته تا هميشه در كنارم باش و بگذار
كه آواي خوش چلچله ها شادي افزون بدهد بر ما
و نابود كند اين سوز و سرما
سوز و سرمايي كه جانم را گرفته ست
بهارم هيچ زندگي بي تو ز دستم رفته است
خداوندا در اين فصل شكوفه دادن ايران
تو ديروز قشنگم را به من هديه بده
هوا سخت سرد است و من بي قرارم
اسير خزان روزهاي بهارم
اميدي به آينده ديگر ندارم
دل و چشمهايم به جز خون ندارد
خداياي گر امشب نگاهم نبارد
دلم در وجودم به جز كين نكارد
تبارم همه سرد و خاموش و ساكت.
آسمان تيره چون من عاجز از باريدن است
ماه مي تابدو اشكم در پي خوابيدن است
بي بهانه مي روم زير اقاقي هاي تب كرده ي كوچه
تا گردنم در برفم و مي سوزم از درون
پيچيده در فضا بوي خوش جنون
روزهاي تلخ و بي عشق گذشته يادم آمد
بعد از آن دلخوش به اينكه غصه ها مردندو ديگر يارم آمد
ولي اكنون دوباره بي قرارو تلخ و رنجورو تباهم
چنين شعري برون آيد از افكار سياهم
| Design By : سه سوت دانلود |

